حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

حدیثه سادات علی اصغر می شود.

      اگر چه شیر خواره بوده اصغر                بسی حاجت روا بنموده اصغر     گره های بزرگ دوستان را                به دست کوچکش بگشوده اصغر       دختر بی نظیرم ، دلبندم     روز هفدهم آبان مصادف با جمعه چهارم محرم لباس علی اصغری به تن و راهی حسینیه شیرخوارگان شدیم.. ولی شما شیرخواره نبودی یک هفته شده که شیر نخوردی.. دلم برای شیر خوردنات تنگ شده عزیزمممممممم. پارسال هم علی اصغر شدی چون بیشتر وقتش...
25 آبان 1392

بوی محرم

      ارباب صدای قدمت می آید هنگامه ی اوج ماتمت می آید ما در تب و تاب غم تو می سوزیم چند شب دگر محرمت می آید       ملوسک مامانی و بابایی   خیلی وقت بود که میخواستیم بریم اردکان و هر دفعه یه مشکلی پیش میومد که نمیرفتیم. دیگه با کلی برنامه ریزی قرار گذاشتیم که جمعه دهم آبان بریم که بازم نشد. شب رفتیم بیرون تا بابایی چندکار عقب افتاده داشت که میخواست انجام بده من و شما رفتیم تو ماشین نشستیم و بابایی داشت میومد که یهو چشمم به بابا افتاد که کف خیابون خوابیده از ترس داشتم سکته میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم نفهمیدم چجوری رفتم پیشش. از شدت درد نمیتونست حرف بزن...
18 آبان 1392

خداحافظی با بزرگترین وابستگی دنیا

  سلام دونه ی انارم......دخترم... عزیزکم بر خلاف احساسات مادرانه ام ش ب جم عه مورخ  نهم آبان  رفتیم حرم حضرت معصومه برای اجرای مراسم شیر گرفتن از دختر گلمون... بعد از زیارت نشستم با آرامش کامل در کمال حضرت معصومه از اعماق وجودم بهت شیر دادم و سوره ی یاسین میخوندم و به آب اناری که از قبل آماده کرده بودم می دمیدم . نمی تونستم باور کنم که این آخرین دفعه هست که بهت شیر میدم دلم به حالت میسوخت لحظه ایست آن لحظه !!! آن لحظه که مرا با تمام وجود نازنینت طلب میکنی.... کاش زمان متوقف شود خلوتی دو نفره، من و چشمان ناز تو، من و دستان کوچکت، عشق من و آرامش تو، ...
18 آبان 1392

حدیثه سادات به مهدکودک میرود

روزی میاد که لباس فرم مدرسه اش را تنش میکنه و با موهای برس زده و مرتبش آماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه... و تو دوربین به دست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی می گذره....؟؟؟؟     یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد   دوست صمیمیش بدون حضور تو....!! و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده؟!!!     یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبه روت و با اشتیاق گذشته رو   مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز آشنایی پدر و مادرش..!!     روزی میرسه که گوشی ...
6 آبان 1392

عید غدیر

    دختر قشنگم نفس مامانی عیدت مبارک ساداتم       لباس عید بپوش و میان شهر قلبم بیا که عید بی تو فقط برگه ای ست در تقویم       دلم میخواهد تمام وجودم در دستان تو کودک 21 ماهه ام باشد که معنای کامل آرامش را دریابم. و تنها آنجاست که مکان امن عاشقانه های من است.     روز عید غدیر مصادف با دوم آبان عمو سیدابوالفضل اینا رو برای ناهار دعوت کردیم خونمون.     و شما خیلی خوشحال بودی چون باسیدصادق کلی بازی کردی. عمو اینا هم برات یه کادوی خوشگل آوردن. یه کتاب رنگ آمیزی که خیلی خوشت اومده بود. از صب...
6 آبان 1392

حمام پر درد سر

        جیییگر طلای من، عزیزم، دلبندم از موقعی که دنیا اومدی تا الان هر موقع میخوام ببرمت حمام بساطی داریم. از آب و آب بازی خوشت میاد ولی از شامپو که کف میکنه و سر شستن اصلا خوشت نمیاد       حتی همینجوری هم که دستاتو با مایع میشورم خوشت نمیاد و گریه میکنی.     هر وقت که میخوام مای بی بی تو عوض کنم دوست داری و میری تو دستشویی میام میشورمت ولی اگر آب از کمرت بالاتر بره جیغت در میاد. خلاصه نمیدونم باید چیکار کنم که دیگه از حمام کردن نترسی.     دوستان اگه راهکاری چیزی میدونید لطفا کمک کنید.     پنجشنبه بی...
30 مهر 1392

اسباب کشی

          دختر دلبندم...  بعد از دوسال و سه ماه مستاجری خونه ی آقای مقدم قرار شد که خونمون رو عوض کنیم. و ما روز دوشنبه پانزدهم مهر که تا همین روز هم قرارداد داشتیم   اسباب کشی کردیم و اثاثا رو به خونه ی جدید آوردیم. باباجون از اردکان اومده بود کمک ما و مامان جون به خاطر خاله و دایی که مدرسه دارند نیومده بود ولی آخر هفته اومد. خلاصه عزیزم کلی کار داشتیم و شما خیلی کمک حالمون بودی. قربونت برم وقتی وسایلو جمع میکردم میذاشتم توی کارتون تو میرفتی و از کارتون در میاوردی.   هر چی من جمع میکردم بی فایده بود. خیلی خوشحال بودی و هرکاری دلت میخوا...
27 مهر 1392

احساس مادرانه

        در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند و بسیار گفتیم و بسیار شنیدیم.... اما همه اینها نمیتونه بشه قد یه ثانیه بوییدن و یک لحظه لمس کردن موجودی فرشته که وجودش به وجودت بسته باشد..... میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگارتره.... مخصوصا وقتی طعم شیرینش حسابی به کام آدم نشسته باشه.... مثل تاثیر اولین نگاه دخملکم تو صورتم که عین جادو سحرم کرد.... هنوز هم باهر کار تازه اش اشک توی چشام جمع میشه شاید هم دل نازک تر شدم از اون روزا.... احساس مادرانه شاید ابعاد وسیعی داشته باشه که گاهی هیچ توجیهی نداره، اما قابل اغماض هم نیست.... شاید در طول روز بارها و بارها از دست وروجکت خسته بشی ولی تحمل یک اخم ساده...
25 مهر 1392

فیتیله جمعه تعطیله

 دخمل مامانی چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه. روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون  اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم. بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی. آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی. وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظه...
10 مهر 1392